هیچکس نمی دانست

¦

هیچ کس نمی داند که او چرا می خواست که
یک آدم بد شود
یک آدم غمگین شود
پشت این چشمهای آبی
و هیچ کس نمی داند که
که چرا او مورد تنفر واقع است
که چرا او مجبور است همیشه دروغ بگوید
پشت این چشمهای آبی

اما رویاهای من آنقدر که وجدان من تهی به نظر می رسند خالی نیستند
من ساعتهای زیادی فقط تنها بودم
...
هیچ کس نمی دانست که چرا او مایل بود که
اینچنین احساس می کند
مثل من
و من تو را مقصر می دانم

هیچ کس نمی داند که چرا به نظر میرسد
که او بد رفتاری می کند
که شکست خورده است
پشت چشمهای آبیش

و هیچ کس نمی دانست که چگونه بگوید که
که آنها از این کارشان اظهار تاسف می کنند و نگران نباش
دروغ نمی گویم

حاصل وبگردی

¦

داشتم وبلاگ آبی خاکستری سیاه رو می خونم تو بخش کامنتاش یکی پیغام زیر رو گذاشته بود به نظرم جالب اومد
همه چيز اين آرزو نيست و با اين آرزو کسی يا ملتی سعادتمند نميشه اما وقتی اين آرزو وجود نداره اصلا اميد به پيشرفتی وجود نخواهد داشت. يه جورايی نادری يا امثاله به ذهنم ميان که آرزو دارن و با خودشون مجموعه ای رو حرکت ميدن! نميدونم منظورمو رسوندم بهت يا نه! به نظرم اميدی فعلا به تحول نيست چون همه سردمداران ميل بازگشت پررنگتره توشون تا آرزوی آينده. احمدی نژاد دوس داره نوستالژی جنگ يا مدينه فاضله امامش تحقق پيدا کنه. خاتمی آرزوش کوچولو بود. اونقدر کوچيک که ارزش مبارزه براش نداشت و اصولا نميدونست از روز اول که آرزوش چيه... من فک ميکنم به مرور زمان يه چيزايی براش واقعا ارزش پيدا کرد و اون چيزا همونايی هستن که امروز داره براش سفر ميکنه اين ور اون ور. رفسنجانی آرزو داشت. لااقل ميخواست اميرکبير بشه ولی تو اين وضع آدم آرزومند نبايد رييس جمهور باشه گويا ... ضمنا ملت عرب(و اصولا مسلمین فعلی) پارادوکس وحشتناکی از خواننده های زن و تبليغ پپسی و حماس و بن لادن و ... هستن. ولی ما تو ايرون به نسبت کمتر رفتار پارادوکسيکال داريم و به همين خاطر بهترين خودزنی رو به نفع اعراب کرديم و ميکنيم

و وبلاگ یک پزشک هم دو کلمه قصار آورده بود که منم یکیشو اینجا می زارم

نوشتن مي تواند به نوعي تسلاي آن چيزي باشد كه در درونمان شكسته و اكنون هزارپاره شده است

مراقب باش

¦

مراقب باش
مراقب رفتارت باش که به گفتار تبديل نشه
مراقب گفتارت باش که به کردار تبديل نشه
مراقب کردارت باش که به عادات تبديل نشه
مراقب عاداتت باش که به شخصيت تبديل نشه
مراقب شخصيت باش که به سرنوشت تبديل نشه

خوش به حال غنچه های نیمه باز

¦

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

به نقل از بی بی سی

سال نو مبارک

¦

یکی از بستگان خدا

¦

نزدیک عید بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف چابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه ِ سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش نداشته‌هاش را از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را بهش داد. با چشم‌های خوشحال‌اَش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید
با کمی تغییرات برگرفته از پا برهنه بر خط

دردسر عشق

¦

انگار همیشه یه جوره اولش که شروع می شه خیلی تمیز و شسته رفته انگار که عصا قورت داده باشه کمکم روش باز می شه می گه می خنده باز دوباره بیشتر می شه کمی بیشتر بهش فکر می کنه حسش نسیت بهش یشتر می شه با خودش می گه اینا عادیه (باورش نمی شه که داره بهش عادت می نه) زنگ می زنه قبل اینکه تلفنش رو بگیره می گه واسه دوستیه خیلی ساده!!!
وقتی که به کمک هم نیاز پیدا کردیم می تونیم تلفنی هم با هم حرف بزنیم !!! خودشونم می دونن که حرفشون احمقانه اما همینه دیگه می خوان دوستیشون پاک باشه عادی باشه
اما حالا حس نیاز ، حس کمک در دل هر دو روز ب روز بیشتر می شه اگه یه روز صدای همو نشنون دنیا رو سرشون خراب می شه می شه پل هایی رو خراب کرد واسه اینکه بشه به هم رسید !!! می شه کلی قوانین دوباره نوشت می شه کلی فلسفه بافی کرد تا بشه تماس ها رو زیاد کرد حالا شده قرار !!! به هر بهونه ای
حالا دیداری هر چند ماهانه می تونه اونو شاداب کنه اما بعد دیدار بازم کلی نگرانی حواس پرتی و ...
اصلا همین زنگ زدن با کلی درد سر همراهه
وقتی بخواهی همدیگرو ببینی همش مظطربی دلهره داری حالا دیگه عصبیم که شدی ! و در آخرش افشا شدن رازتان که دیگه شدی رسوای عالم و آدم حالا اگه بهم برسین فبها و اگرم نرسین دیگه از نظر روانی هم پریشون داغون و ...
و در آخرشم می گی : گور بابای عشق همش دردسره
چرا عشق واسه ما شده دردسر؟