امروز چقدر دلم گرفت وقتی گفتی دیگر از آمدنت می کاهی و شاید دیگر نمی آیی...
اما به بودنت، به آمدنت عادت کرده بودم بی اغراق شاید بهترین دوستی که داشتم تو بودی اینو صادقانه می گویم که دوستت داشتم ولی شايد هر جايی با همه بدی هايی که داره يه سری خوبی هايی هم داره که تنها وقتی که می خوايی از اونجا بری درکشون می کنی...آدمای خوب همه جا هستن ... بعضی وقتا اصلا تو عمرت باهاشون حرف نزدی اما يه جوری فکر می کنی دلت بهشون نزديکه... واقعا نمی دونم چرا اما خوب ديگه...
هیچ وقت تو رو واسه خودم نخواستم، همیشه دوستی با تو احساس خوبی به من می داد
یادم میاد به بهونه داشتن وبلاگ آشنا شدیم و به همین بهونه ادامه دادیم من می نوشتم و تو می نوشتی
اشعاری که ایمیل می زدم هنوز هم یاد می آید یادش به خیر
گذران عمر بهمراه دوستی هایی که از پی هم می آیند و می روند و شاید خاطراتی از آنها بر جای می ماند
کاشکی بیشتر می تونستم بنویسم
امروز دلم تنگ است امروز دلتنگی من زیاد شده چون او را دیگر کمتر خواهم دید و شاید دیگر نخواهم دید ...

2 comments:

raha

baraye inkeh geriehamo kasi nabine ab be sooratam zadam.
zendegi rasmhaye gharibi dare. dooste khoobi baram boodi...

رها

سلام
عیدت مبارک.
کجایی؟